مدتی این مثنوی تاخیر شد...
سرانجام پس از ماهها تعطیلی اعلام نشده، از امروز تا، لااقل، کنکور 91 وبلاگ فعال خواهد بود.
مشغولیت هایی سبب شد تا در ماههای اخیر فعالیتم در حوزه تدریس ادبیات فارسی کنکور مدیریت اجرایی محدودتر شود. که حالا از امروز وقت بیشتری صرف داوطلبان کنکور کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی 91 خواهم نمود.
دانشجویان دوره تابستان و پاییز موسساتی که در آنها تدریس می کنم می توانند با عضویت در یاهو-گروه (فارسی اجرایی)، تمرین ها و جزوه های تکمیلی را دریافت نمایند.
لینک گروه یاهو فارسی مدیریت اجرایی
نظرات ()فرا رسیدن نوروز و آغاز سال نو را به خوانندگان محترم وبلاگ و دانشجویان گرامی تبریک می گویم. کامیابی و شادی برایتان در سال جدید آرزو دارم.
بهاری و سبز باشید...

نظرات ()از دفتر ششم مثنوی معنوی
رسیدن شاعر به حلب روز عاشورا و حال معلوم نمودن و نکته گفتن و بیان حال کردن
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعى عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کند اندر بکا شیعه عاشورا براى کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعرههاشان مىرود در ویل و وشت پر همىگردد همه صحرا و دشت
یک غریبى شاعرى از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو راى کرد قصد جستجوى آن هیهاى کرد
پرس پرسان مىشد اندر اِفتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لالنگى برم
آن یکى گفتش که هى دیوانهاى تو نهاى شیعه، عدوى خانهاى
روز عاشورا نمىدانى که هست ماتم جانى که از قرنى به است
پیش مومن کى بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک روح شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح
نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعهى حلب
گفت آرى لیک کو دور یزید کى بدهست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودهستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید اى خفتگان زانکه بد مرگى است این خواب گران
روح سلطانى ز زندانى بجست جامه چه دْرانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بودهاند وقت شادى شد چو بشکستند بند
سوى شادُروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهى گر تو یک ذره از ایشان آگهى
ور نهاى آگه برو بر خود گرى ز انکه در انکار نقل و محشرى
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمىبیند جز این خاک کهن
ور همىبیند چرا نبود دلیل پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رخت کو از مى دین فرخى گر بدیدى بحر کو کف سخى
آن که جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کاو دید آن دریا و میغ
نظرات ()چندی پیش کتابی مطالعه می کردم که عنوان «فارسی عمومی برای تدریس در دانشگاهها» بر پیشانی آن ثبت شده بود. نویسنده، که در کارنامه کتاب خود را «دکتر» معرفی نموده، ظاهراً در چند دانشگاه، درس فارسی عمومی را تدریس می نماید.
صفحه مربوط به مبحث «شعر نو» را باز کردم. البته شعر نو که چه عرض کنم!؟ جناب دکتر شعر نو را «شعر ناقص» نامیده و تاکید نموده اند که نامگذاریِ شعر ناقص را صحیح می دانند. نویسنده که ظاهراً دل خونی از شعر نو و شاعران نوگرا دارد(به چه دلیل؟ خدا داند!)، در جابجای نوشتار تند و تیزش بر شاعران نوگرا و شعر نو تاخته و کوشیده تا این سبک و پیروانش را زیر سم های اسب تعصبش له و لگدمال کند! چند خطی از نوشتار چون تیغش را می خوانیم:
نوعی از شعر نو با ظهور سهراب سپهری جان می گیرد و تا به امروز تحت عنوان موج نو باقیمانده است. شعری است که اساس آن بر مبهم گویی و بی معنا گوییست(!)
... برتر از همه سخنان بی سر و تهی است که تحت عنوان شعر توسط احمدرضا احمدی رواج یافت.
شعر ناقص در دهه 50 به بن بست رسید و امروز نیز پسرفت روز به روزی دارد.
شعر منثور(سپید) نوشته ایست که کاملاً نثر است و بی جهت آن را جداگانه زیر هم می نویسند و نام شعر را بر آن می گذارند. سردسته این گروه شاملوست که از بزرگترین تخریب کنندگان فرهنگ و ادب فارسیست. (!!)
شعر معروف به موج نو، نه تنها شعر نیست بلکه حتی در مقوله ادب و هنر هم نیست. عباراتی بی معنا و گنگ و بی هنرانه است که اصولاً معلوم نیست چیست؟ مانند این نوشته سهراب سپهری ...
من نمی دانم نخستین بار چه کسی نیما را به عنوان پدر شعر نو مطرح کرد.... اشعار او در زمره ضعیف ترین و سست ترین اشعار است.
محمد حقوقی از کم مایه ترین منتقدانیست که برای همه تعیین تکلیف می کند.
این جملات بخشی از ابراز لطف نویسنده محترم نسبت به شعرای نامدار و نوآور معاصر ماست که البته در بخشهای پایانه نوشتار، آقای دکتر با نسخه ای که می پیچد، کار را تمام می کند و ویژگیهای نوسرایان شعر فارسی را فهرست می کند:
ناآگاهی کافی از شعر و رموز شاعری
بی اطلاعی کامل از شعر هزارساله فارسی
نخواندن آثار قدیم در تمام طول عمر
از بر کردن چند اصطلاح فرنگی در شعر و استفاده نابجا از آنها
نداشتن هر گونه سواد و اطلاعات عمومی
علاقه به سنگ پای قزوین (!!) و داشتن طبق طبق ادعا و...
در نظر داشته باشید که ادبیات فاخر جناب دکتر نه در یک مقاله انتقادی که در یک کتاب آموزشی برای دانشجویان متجلی شده است. آقای نویسنده که از قضا خود ناشر کتاب خویش هم هست، تقریباً در هر صفحه از این فصل، خوانندگان بیچاره کتاب را به کتاب دیگرش(درباره شعر نو) ارجاع می دهد که لابد آن کتاب، فحش نامه ای کامل است و بی پروا تر بر شاعران بزرگ سده 14 زبان فارسی تاخته است.
جای بسی تاسف است که در مجال کوتاه که برای دانشجویان فراهم شده تا به بهانه گذراندن درس 3 واحدی فارسی عمومی با ادبیات فارسی بیشتر آشنا شوند و احتمالا علاقه و انسی با شعر و ادبیات پیدا نمایند، فردی در کسوت استاد دانشگاه و مولف کتاب و دکترای ادبیات و ناشر و... بر تخفیف بخش مهمی از ادبیات فارسی می پردازد و مثلا شاملو (که سالیان درازی را صرف تدوین دایرهالمعارف فرهنگ عامیانه مردم ایران، تحت عنوان کتاب کوچه نموده است) را بزرگ ترین تخریب کننده زبان فارسی می داند!
روح نیما و سهراب و شاملو و فروغ و اخوان و ... شاد!
مصطفی علیزاده
نظرات ()دوستانی که در کلاسهای پاییزه بنده حضور دارند لطفا از طریق لینک زیر در گروه یاهو عضو شوند :
http://groups.yahoo.com/group/Farsi_Ejraii/
نظرات ()درس هایی از مثنوی
به همراه شرح مختصری از احوال و زندگی مولانا
تالیف:مصطفی علیزاده
ناشر: کارآفرین
سال نشر: ١٣٨٩
بخش نخست کتاب حاضر، شرح مختصر زندگی مولانا است که با استناد به آثار ارزنده محققین معاصر، که تا حد بسیار زیادی افسانهها و خیالپردازیها را از زندگینامههای قدیمی و همعصر مولانا زدودهاند، به رشتة تحریر درآمده است؛ بهویژه اثر ارزشمند زندهیاد استاد عبدالحسین زرینکوب، «پله پله تا ملاقات خدا».
در بخش دوم کتاب، ابیاتی از مثنوی انتخاب شده و سعی شده است که درسها و تعالیم مولانا بهصورت خلاصه و کوتاه و با زبانی ساده و قابل درک برای کسانی که با آثار و عقاید و اقوال مولانا آشنا نیستند، ارائه گردد.
در قسمتی از مقدمه این کتاب می خوانیم:
«انسان امروزی، در رنج و اضطراب و گرفتار بحرانهای روانی و آشوبهای فکری فراوانی است. آرامش از زندگی مدرن رخت بَربسته و هیاهو و تشویش جایگزین آن گشته است. بیماریهای روانی آدمی را فرا گرفته و او سرگشته و حیران، به دنبال مأوا و پناهگاهی میگردد.
وقتِ آن فرا رسیده تا آدمی بهسوی فطرت پاک و الهی خود، که با آن خلق شده و در گذر زمان آن را از دست داده، حرکت کند. در این میان، آموزههای مولانا جلالالدین برای انسان مدرن و زندگی امروزی همانند کیمیاست.»
برای تهیه اینترنتی کتاب می توانید از این لینک اقدام نمایید
نظرات ()چند نفر از دوستان ایمیل زدند، یا در سایت پیغام گذاشتند که چرا مطالب و نمونه سوال های زبان و ادبیات فارسی کنکور اجرایی را در سایت قرار نمی دهم.
خدمت بازدیدکنندگان محترم وب سایت و داوطلبان کنکور مدیریت اجرایی عرض کنم که به امید خدا قرار است از تیر ماه- همزمان با آغاز کلاسهای آمادگی کنکور- مطالب مفید،جزوه های تکمیلی کتاب و نمونه سوال و ... در سایت قرارداده شود.
تا آن تاریخ سعی می کنم که تا آنجا که بشود، اطلاعاتی درباره منابع و کلاسهای کنکور و روش آماده سازی برای آزمون و ... به بازدیدکنندگان سایت ارائه شود.
با ما همراه باشید.
در پناه حق - علیزاده
نظرات ()همه از اوییم و بازگشت ما به سوی اوست
دکتر داور ونوس استاد نامدار دانشکده مدیریت دانشگاه تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پیکر آن مرحوم روز سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ماه، از دانشکده مدیریت تشییع شد و در بهشت زهرا آرام گرفت.
مراسم یادبودی روز شنبه اول خرداد، از ساعت 11 تا 13 در سالن اجتماعات دانشکده مدیریت دانشگاه تهران برگزار می گردد.
خدایش رحمت کند...
نظرات ()به مناسبت بزرگداشت شیخ عطار نیشابوری
فریدالدین ابو حامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار نیشابوری، یکی از شعرا، نویسندگان و عارفان نام آور ایران در اواخر قرن ششم و اویل قرن هفتم هجری قمری است. برخی تاریخ نویسان سال ولادت او را 513 و بعضی دیگر، 537 هجری.ق، می دانند.
عطار در روستای «کدکن» یا شادیاخ که در آن زمان از توابع شهر نیشابور بوده به دنیا آمد. از دوران کودکی او اطلاعی در دست نیست جز اینکه پدرش در شهر شادیاخ به شغل عطاری(دارو فروشی) مشغول بوده و فریدالدین نیز بعد از وفات پدر، کار او را ادامه می دهد و به شغل عطاری مشغول می شود. عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بوده است. خود می گوید:
به داروخانه پانصد شخص بودند که در هر روز نبضم می نمودند
عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورد. در مورد چگونگی رخ دادن این انقلاب روحی، داستانهای مختلفی بیان شده که معروفترین آن این است که:
"روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطار چون این را دید شدیداً منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد." 
او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت شیخ الشیوخ عارف رکن الدین اکاف رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.
عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در همین سفرها بود که به خدمت مجدالدین بغدادی رسید.
گفته شده در هنگامی که شیخ به سن پیری رسیده بود بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی با پسر خود به عراق سفر می کرد که در مسیر خود به نیشابور رسید و توانست به زیارت شیخ عطار برود، شیخ نسخه ای از اسرار نامه خود را به جلال الدین که در آن زمان کودکی خردسال بود هدیه داد.
در مورد وفات او نیز روایت های مختلفی وجود دارد و برخی از تاریخ نویسان سال وفات او را 627 هجری .ق، دانسته اند و برخی دیگر،632 یا 616 . اما اکثر محققان سال وفات او را 627 هجری .ق دانسته اند. در مورد چگونگی مرگ او نیز روایت های مختلفی بیان شده از جمله آنکه در حمله مغول به نیشابور، شیخ را لای فرش قرار داده و فرش را لوله کرده اند تا خفه شود. و نیز آنکه در هنگام یورش مغولان به شهر نیشابور توسط یک سرباز مغول به شهادت رسیده که شیخ بهاءالدین در کتاب معروف خود کشکول این واقعه را چنین تعریف می کند که وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی نیشابور را قتل عام کردند و ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است. با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت:
در کوی تو رسم سرفرازی این است مستان تو را کمینه بازی این است
با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت شاید که تو را بنده نوازی این است
آرامگاه شیخ عطار در نزدیکی شهر نیشابور قرار دارد. این مقبره در عهد تیموریان خراب شد و بعدها به فرمان امیر علیشیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا مرمت و تعمیر شد.

عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهی پندار میباید درید توبهی زهاد میباید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشای هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مرد وار دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم بی جهت در رقص آییم از الست
منابع: دانشنامه رشد - و دیوان غزلیات
نظرات ()
با هم بخوانیم قصه "عمو نوروز و ننه سرما" را که از سایت «آریابوم» نقل شده است:
یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل خانی، شلوار قصب و گیوه ی تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه ی شهر.
بیرون از دروازه ی شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته ی عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، صبح زود پا می شد، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته ی پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان، جلو حوضچه ی فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه ی پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی، و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه ی خشک و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما، سر قلیان آتش نمی گذاشت و همان جا چشم به راه عمو نوروز می نشست.
چندان طول نمی کشید که پلک های پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می رفت به هوا.
در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید رو سینه ی او می گذاشت و می نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد؛ یک پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل را برای این که زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر؛ روی پیرزن را می بوسید و پا می شد راه می افتاد.

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد. اول چیزی دستگیرش نمی شد. اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زیر خاکستر، لپش هم تر است. آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند.
پیر زن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یک روزی کسی به او گفت چاره ای ندارد جز یک دفعه ی دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند.
پیر زن هم قبول کرد. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی ها می گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آن جا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده اند.
نظرات ()بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بیصداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایقها و ریحانها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دلها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بیاعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بیشمار آمد
( مولانا جلال الدین محمد بلخی)
دوباره طبیعت متولد شد و بهار که صدای پایش پیش از این به گوش می رسید، رخ نشان داد. به قول سعدی (علیه الرحمه) باد نوروزی، طبیعت را گل افشان و باطراوت کرده است:
برخیز که می رود زمستان بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفش بر طبق نه منقل بگذار، در شبستان
برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می کند گل افشان
بوی گل و بامداد نوروز و آواز خوش هزار دستان
امیدوارم که در سال جدید، به آرامش و شادی حقیقی دست یابیم و سلامتی و کامرانی، حتی به قدر چشم به هم زدنی، روی خود را از ما نگرداند!

نظرات ().: تالیفات:.


.: بي رنگي:.
.: يادداشت هاي مصطفي عليزاده:.